تبليغاتX
...♥پنجره ای رو به امید♥...
...♥پنجره ای رو به امید♥...
بیا با دستهای هم پل ببندیم که ردشه قاصد از رودخونه هامون
یکشنبه 1390/10/11 | 5:7 بعد از ظهر | فرناز خانوم |



شروع میشه به نام او به نام یزدان بهشت
                                                     به نام اون خدایی که قصه ی ادم رو نوشت
همین روزا بود اومدی خیمه زدی تو سرنوشت
                                                     من میدونم خدا تورو از همه خوبیا سرشت
هنوز همون فرنازمو سادگیمو یه دنیا عشق
                                                     وقتی میخندی عزیزم دنیا برام شادی و عیش
ببخش اگه ناراحتی از همه رفتارای زشت
                                                      ببخش اگه واست شدم مثل یه زندان مث خشت
ببخش اگه نمیدونم چجور بگم دوست دارم
                                                      بازم میگم عاشقتم جز این گناهی ندارم
مرسی ازت که اومدی تموم زندگیم شدی
                                                       اومدی و با حضورت دلیل بندگیم شدی
اومدی تو زندگیم همدم و همسرم شدی
                                                      برای جاودانگیمون تو یار و یاورم شدی


چهارمین سالگرد اشناییمون مبارک

چهارشنبه 1390/09/16 | 1:4 قبل از ظهر | فرناز خانوم |




چونکه ما تاریخمان بر باد رفت
هستی و فرهنگمان بر خاک رفت
کاوه و ارش همانجا خاک شد
پهلوان کشورم عباس شد
جای کوروش را علی امد گرفت
کل ان اتشکده اتش گرفت
رستم و سهراب ها گم میکنیم
تازی ناموس خود بت میکنیم
نقش رستم تخت جمشید خاک شد
کربلا و کاظمین اباد شد
رسم زرتشت را اگر دانی که چیست
جشن ما عید غدیر و فطر نیست
ای عزیزان جملگی همت کنیم
سنت اعراب خاکستر کنیم
سه شنبه 1390/08/24 | 3:0 بعد از ظهر | فرناز خانوم |


فرمان دادم جسدم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد

                                روز جهانی کوروش کبیر بر همه اریایی ها مبارک

 

 


استعفای شیطان:پروردگار محترم از انجایی که حکومت جمهوری اسلامی در فریفتن بشر شایستگی بیشتری از این حقیر دارد  لذا خواهشمند است با استفای اینجانب موافقت فرمایید
جوابیه خدا:جناب شیطان رجیم بدلیل سلب شدن اختیارات اینجانب توسط ولایت فقیه بنده شایستگی رسیدگی به این موضوع را نداشته لذا درخواست خود را همراه با کپی کارت ملی و فرم های الف و ب به دفتران مقام ارسال نمایید
                             (با تشکر نماینده ولایت فقیه در اسمان ـ پروردگار سابق ـ)


اینم اهنگ جدید نامزدم برای دانلود:
نیستم تنها(علیرضا و محمد مرادی)
میکس:فرشاد۷     سیگنال رکورد
شنبه 1390/08/07 | 5:4 بعد از ظهر | فرناز خانوم |





 


Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب
حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه


امروز ۲۵ مهر ۱۳۹۰ تولد ۵ سالگی وبلاگم مبارک
یکشنبه 1390/06/06 | 7:26 بعد از ظهر | فرناز خانوم |


سلام ببخشید مدتی نبودم...درگیر مراسم نامزدی و مخالفتا و ... بودم
اینقدر تحت فشار عصبی بودم که پاک دوستای دنیای مجازی رو فراموش کرده بودم
به زودی میام با مطالب جدیدی که نوشتم...حوصله بحث سیاسی هم فعلا ندارم
مرسی که سر زدین و فراموشم نکردین
دلگرم به حضور شمام
موفق باشین
یاعلی


بلیط کنسرت گیرم نیومد حالا دپسرده کنج خونه نشستم
یکشنبه 1389/12/01 | 4:45 بعد از ظهر | فرناز خانوم |





یک سال دیگر از جوانی ام گذشت و من هنوز کودکم...کوچکم...سر به زیر و آرام...پر از عشق...پر ز بندگی...و محبوب من اینجاست....جشن میگیرد و میخندد و همه ی دنیای من همین است...
سالگرد تولدم مبارک....
کریسمس و آغاز سال ۲۰۱۱ میلادی رو هم تبریک میگم
شنبه 1389/10/11 | 0:5 قبل از ظهر | فرناز خانوم |



امروز جمعه ۲۹ اکتبر روز جهانی کوروش رو به همه ی مردم جهان تبریک میگم



وصیت نامه ی کوروش کبیر

من در طول مدت عمر خود هر آرزويي كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاري كه زدم

پيروز شدم . دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند . دشمنانم جملگي فرمانم را با

رقبت گردن نهادند .

 قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامي بود كه هر سال مورد تاخت و تاز وتجاوز

قرار مي گرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور

آسيا به دست شما مي سپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادي براي عزت ، سربلندي

و كسب افتخار براي ايران زمين مغلوب شده باشم .

جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در

هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهاي بزرگ خود ،

پا از اعتدال بيرون ننهادم .

حال كه مرگ من نزديك است خود را بسي خوشبخت مي دانم زيرا : فرزنداني كه خداوند

بر من عطا فرمود همگي سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات

مقتدر و باشكوه مي باشد و آيندگان مرا مردي خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .

من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكي ، محو و فناپذير

نمي گردد . مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت

مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد ميگردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر

 اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و

بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخداي بزرگ

بترسيد كه در  بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست .

از كژي و ناروايي بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق

خواهد يافت ، ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ، ديري

نمي انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون

خواهيد شد . من عمر خود را در ياري به مردم سپري كردم . نيكي به ديگران در من

خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت و از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر

بود .

ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن

نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره هاي بدنم

خاك ايران را تشكيل دهد .

چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود
. . . . .

پس درود بر آریایی  . .




اینم آهنگ یکی از دوستان که خیلی قشنگه حتما دانلود کنید


دانلود آهنگ با تو بودن


شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد،
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت،
بايد اينجور نوشت، هر گلي هم باشي،
چه شقايق چه گل پيچك و ياس،
زندگی اجبارست


هرکی میخواد نظر بده بره پست قبلی 


جمعه 1389/08/07 | 1:51 بعد از ظهر | فرناز خانوم |



سلام
بعد از مدتها مشکلم به لطف دوست عزیز آقا مصطفی حل شد و تونستم فیلم هارو آپلود کنم و در اختیار شما قرار بدم
فیلم ها به ترتیب اجرا هستن وقتی فیلم هارو کامل گذاشتم اگه استقبال خوب بود حرف زدن هارو هم میزارم اما در صورتی هست که وبم رو بترکونین و استقبال کنین به دوستانتونم خبر بدین
۱۵تا اجرا بود که قسمت اجرای پنجره رو حذف کردم  چون اصلا صدای فرزاد نیست و همش صدای جیغ من هست و یه اجرا هم اجرای خسیس بود که تکراری بود و اون رو حذف کردم

توجه توجه: کپی برداری فقط با ذکر منبع مجازه....یادتون نره

1_احساس من
2_دونه دونه
3_شراره (رمیکس)
4_نفس بریده
5_لجباز
6_به تو مدیونم همیشه
7_پشت صحنه
8_چرا دنیا
9_اون تو نیستی
10_سوپر استار
۱۱ـ پنجره (حذف شده)
12_چیکه چیکه
۱۳ـ لجباز(اجرای مجددـحذف شده)
14_خلیج فارس
15_هموطن
یه چیزی...خودمم نمیدونم این کلیپ ها تو راپید شیر جدید چطوری دانلود میشن
هرکی میدونه تو نظرات بگه تا بقیه رو راهنمایی کنم

 
اسم وبلاگم رو از پنجره ای رو به امید به  دست نوشته
های دختر شبای برفی تغییر دادم لطفا توی لینکدونیتون اسم وبلاگ منو عوض کنید
چهارشنبه 1389/06/24 | 1:26 قبل از ظهر | فرناز خانوم |



بچه ها یه مشکلی دارم لطفا بهم کمک کنین
حجم فیلم کنسرت فرزاد فرزین بالاست تیکه تیکه هم که میکنم باز بالاست کیفیت فیلم رو هم پایین میارم باز بالاست و اکانتم توی پرشین گیگ فیلمای حجم بالارو اپلود نمیکنه
راهنماییم کنین که این فیلمارو چجوری واستون بزارم  از چه سایتی استفاده یا چه جوری حجمش رو کم کنم
این مشکل بود که تا حالا فیلمارو نذاشتم وگرنه درخواست های شما رو فراموش نکردم
با تشکر
مواظب دلاتون باشین
یاعلی
سه شنبه 1389/05/26 | 6:4 بعد از ظهر | فرناز خانوم |



به نام او



سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی
                                         آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

امروز با صدای خورشید از خواب بیدار شدم...گنجشکا جیک جیک کنون از این شاخه به اون شاخه می پرن
باد محکم خودشو به پنجره ی اتاقم میکوبه....همه جا پر از عطر گلای مریمه...زمین سراسر پر از قاصدکه....قاصدکایی که خوشحالند و دارن واسه همه خبر می برن...به آسمون نگاه میکنم داره بارون میاد اما نه...این فرشته هان که دارن پای کوبی میکنن و میان روی زمین
انگار امروز همه خوشحالن..آسمون ابر باد خورشید ماه پرنده ها قاصدکا گلای مریم....همه و همه.

فصل ها همه تند و تند گذشتن...تقویما تند و تند ورق خوردن و عقربه ها تند و تند چرخیدن و چرخیدن تا به امروز برسند
حالا ساعت دیواری تیک تاک میکنه اما نه به سرعت همیشه...آروم...آروم...مثل اینکه دوست نداره امروز تموم بشه
آره امروز همه چی...حتی ثانیه ها هم اسمتو فریاد میزنن...همه واسه سالروز تولدت جشن گرفتن
امروز حتی فرشته ها هم به خاطرت به زمین اومدن

فرشته ی آسمونی سالروز زمینی شدنت مبارک

مثل همیشه بهت میگم:علیرضا مرسی که اومدی تو زندگیم .....نه....مرسی که اومدی و همه ی زندگیم شدی

فدای اون چشمای پاک و نجیبت.... بمون و بدون که عاشقونه دوستت دارم

تولدت مبارک

دانلود آهنگ مجرم کدوم گناه






قربونت:فرناز گوگولی
مواظب دل دریایی و مهربونت باش



شما هم مواظب دلاتون باشین
موفق باشین
یاعلی

سه شنبه 1389/05/12 | 1:30 قبل از ظهر | فرناز خانوم |



فرزاد فرزین با اهنگ البوم شانس تراک اول(احساس من وارد میشه)
بعد از تموم شدن آهنگ ابراز خوشحالی میکنه که واسه اولین بار به این شهر میاد و کنسرت میزاره
همه به افتخارش دست میزنن
آهنگ بعد دونه دونه از البوم شانسه که با دست و هورا و جیغ ما شروع میشه
از این آهنگ خیلی استقبال میشه و فرزاد میگه تو همه ی شهرستان ها برنامه داشتم اما..._دوست من میگه_هیچکی مثل ما نمیشه و فرزاد هم حرفش رو تایید میکنه
میخواد اولین آهنگی که خونده رو اجرا کنه (شراره) بعد از اجرای فوق العاده ی رمیکس شراره و همخونی بی نظیر ما فرزاد از انرژی تموم نشدنی ما تشکر میکنه و اعلام میکنه که میخواد یه قطعه خاطره انگیز رو بخونه البته با همراهی ما که نفس بریده رو اجرا میکنه به طور قطع میتونم بگم که 70% افرادی که اونجا بودن این آهنگ رو حفظ و همراهی کردن
یه مرد میاد و به فرزاد گل میده و ما اعلام میکنیم که فرزاد دوستت داریم و فرزاد میگه شما اینقدر گلید که پیش شما بودن برام بهترین نعمته و اعلام میکنه که میخواد آهنگ شاد بخونه از البوم تعقیب که لو رفته
من فهمیدم خسیس رو میخواد بخونه ...وقتی سالن تو سکوت کامل بود من و دوستم با صدای بلند خسیس رو خوندیم و جوابمون نگاه پر از شادی و مهربون فرزاد فرزین بود!
فرزاد آهنگ خسیس رو اجرا میکنه و همه از این آهنگ استقبال و نیمی شروع به رقصیدن میکنن
فرزاد میگه که یکی بهش گفته که آب و هوای اینجا خوبه اما گرمه و _دوستم بلند میگه گرمای وجود ماست_ و فرزاد میگه بله در کنار شما گرمارو حس نمیکنم
به تو مدیونم همیشه از آلبوم شوک و تیتراژ برنامه کوله پشتی رو اجرا میکنه که اونم با استقبال شدیدی رو به رو میشه
در پایان آهنگ با جیغ و سوت و هورای ما رو به رو میشه و میگه ماشاالله...ممنون
میگه همیشه تجربه ثابت کرده انرژی خانوما بیشتر از آقایونه...میخوام ببینم این حرف چقدر صحت داره
آقایون یه دست بزنن ...اقایون دست و سوت بلندی میزنن
میگه حالا خانوما:خانوما چنان دست و سوت و هورایی و جیغی رو بهش نشون میدن(خیلی طولانی) که میگه بله بله متوجه شدم متوجه شدم!!!
میگه بریم سراغ آهنگ بعدی
میره کتش رو دربیاره که من بلند میگم عزیزم گرمش شد!!!و همه سوت میزنن و دست و هورا...وقتی میاد همه با تریپ جدیدش که پیرهن آستین کوتاهه مشکی و شلوار لی طوسی هست حال میکنن یه دست و هورا و جیغ دیگه به افتخارش میزنن
میخواد آهنگ بخونه و پشت صحنه رو اجرا میکنه که خیلی قشنگ اجراش میکنه
همه استقبال میکنن و همه آهنگ رو حفظن
خود فرزاد مارو تحریک میکنه که دست بزنیم و جیغ بکشیم!!!
قسمتی رو باهاش همراهی میکنیم و بعد از تموم شدن آهنگ از کادر موسقیاییش تشکر میکنه که نوازنده ی ساکسیفون که جوون و خوشتیپه خیلی مورد تشویق خانوما قرار میگیره!!! صد البته که فرزاد هم مارو واسه تشویق کردنش تحریک و همراهی میکنه
سرپرست گروه ارکست رو معرفی میکنه و سالن میترکه چون پدرام کشتکاره البته سر و صدا به اندازه ی دست زدن واسه یاشار(نوازنده ی ساکسیفون) نیست
میخواد بره سراغ آهنگ بعد از آلبوم شانس یکی میگه خود شانس و من میگم چیکه چیکه با خنده سری تکون میده و من دوباره میگم چیکه چیکه رو بخون
میگه بله خوبه چیکه چیکه!! اما چرا دنیا رو اجرا میکنه!!!!!
اونم با استقبال مواجه میشه
آهنگ تموم میشه و میگه ما که کم نمیاریم شما هم کم نیارین
کاغذی بهش میدن و من و دوستم میگیم توش چی نوشته بخونش!!!میخنده و چیزی رو که توی برگه نوشته میخونه:
با تشکر ویژه از:
فرماندهی نیروی انتظامی استان
رئیس اداره ی نظارت بر اماکن عمومی استان (سرهنگ جلالی)
رئیس پلیس اطلاعات و امنیت عمومی استان
اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان
کسی دست نمیزنه پس میگه دستها شله ها!! اما بازم تعداد زیادی دست نمیزنن و ادامه میده:
شرکت فرهنگی هنری عرفان کهن و ...
و میخواد بره سراغ کار اکتیو و صدای همرو هم میخواد اما بقیه گروه آماده نیستن پس کمی حرف میزنه:
میگه خوشحالم که تو شب اول اجرام با استقبالتون بهم انرژی میدین و ... اما بسکه صدای جیغ میاد از حرف زدن شیمون میشه!!!
اون تو نیستی رو اجرا میکنه که فقط ما 16 نفر باهاش همراهی میکنیم و بقیه دست میزنن
بس که روی استیج پیاده روی میکنه سیم تو پاش گیر میکنه و میخواد بیفته که خودشو کنترل میکنه
سوپر استار رو اجرا میکنه
و بعد از اون پنجره که اونم کسی جز من تو سالن باهاش همراهی نمیکنه بقیه جیغ و دست میزنن
و بعد از اصرارهای فراوون من و دوستم شیوا بالاخره چیکه چیکه رو اجرا میکنه که با استقبال گرم رو به رو میشه
دوباره آهنگ خسیس رو اجرا میکنه
خلیج فارس
و در نهایت هموطن که اون رو هم همه بلدن و باهاش همراهی میکنن
بعد از اجرای هموطن میگه متشکرم و امیدوارم بازم در کنار شما بتونم برنامه اجرا کنم به امید دیدار خداحافظ و شب به خیر

توجه:کپی برداری فقط با ذکر منبع مجازه...یادتون نره

این کل کنسرت بود که به درخواست آقا کیان گفتم و قسمتهایی از فیلم رو هم کنار هم گذاشتم تا گزارش تصویری بشه
اما بعضی از قسمتها رو به خاطر حجم بالای فیلم حذف کردم
فیلم بردار منصوره و فرناز(قطعه هموطن)

قطعاتی از فیلم کنسرت فرزاد فرزین_کیفیت پایین تر(8)



هرکی میخواد نظر بده به پست قبل مراجعه کنه
قربون شما: فرناز گوگولی
مواظب دلاتون باشین
یاعلی

شنبه 1389/02/04 | 8:21 بعد از ظهر | فرناز خانوم |



سلام
يه مدتي درگير امتحانام اما کنسرت فرزاد فرزين از اين حال هوا درم اورد
ترکوندم...فکر کنم فقط صداي من و چندتا از دوستام که باهم رفته بودیم (۱۶ نفر) تو سالن ميومد
چون همه ساکت بودن و ما و مخصوصا من همه ی ترانه هاشو حفظ بودیم حسابی تو چشش بودیم
ازمونم تشکر و گفت:صدای خانوما بیشتر میاد چون فرکانس صداشون بالاتره...خانوما بیشتر جیغ میزنن
به درخواست من چیکه چیکه رو هم که اهنگ مورد علاقم تو البوم شانسه خوند
اینقدر شلوغ کردیم که میخواستن کنسرت روز جمعه رو جمع کنن چون گفتن چرا نگفتی ارزش های اسلامی رعایت بشه واسه همین نذاشتن بمونیم و مثل بقیه باهاش عکس بگیریم گفتن به اندازه کافی شلوغ کردین دیگه برین بیرون
يه تيکه اجراي آخرش و چندتا عکس براتون ميزارم
کلا با احساس من وارد سالن شد
دونه دونه
چیکه چیکه
شراره(رمیکس)
پشت صحنه
نفس بریده(تک خوانی)
سوپر استار
اون تو نیستی
به تو مدیونم همیشه
خلیج فارس (ابی)
هم وطن
خسیس (۲بار)
و..
آهنگ هایی بود که اجرا کرد
فیلما زیادن و با حجم بالا
انشاالله کم کم واستون همه ی فیلمایی رو که گرفتم میزارم




















آخرین اجرای فرزاد در بندرعباس_هموطن

توجه توجه: ملت غیور ایران برداشتن عکس و فیلما و گذاشتنش توی وبلاگ ها و وبسایت هاتون فقط با ذکر منبع مجازه ها!!! یادتون نره
قربون شما: فرناز گوگولی
سه شنبه 1389/01/31 | 4:25 بعد از ظهر | فرناز خانوم |



سلام
امسال مسافرت بودم نتونستم بیام و آپ عید کنم الانم متن ندارم سر فرصت میام و مفصل با هم گپ میزنیم

سال نو همه ی ایرانیا توی هرجای این کره ی خاکی که هستن مبارک مبارک باشه
انشاالله سالی خوب همراه با شادی و موفقیت داشته باشین
یاعلی
دوشنبه 1389/01/02 | 9:6 بعد از ظهر | فرناز خانوم |



به نام او
بیا که خانه ی دل بی تو ویران است
نفس در سینه پنهان است

قفس تنگ است
بهار زندگی زشت و بدآهنگ است

به جای قلب انسانی
درون سینه ی ما مملو از سنگ است

تو ای شوق مسلمانی
سیاهی با سپیدی بر سر جنگ است

کلام دوستی و شادی
دگر یک واژه ی مسموم و کمرنگ است

امید روح انسانی
جهان آزرده از آشوب و نیرنگ است

تو ای نجوای آزادی
به روی هر دریچه میله ای فولادی و تنگ است

سیاست های پنهانی
نه از بهر عدالت بلکه قانون وحشت و مرگ است

بشر تشنه به خونخواهی
زمین شاهد ناخوانده ی این ننگ است

به جای آلت بازی
بدست کودکان نارنجک و سنگ است

الا ناجی تنهایی
بدون تو دلم دلتنگ دلتنگ است

برای گفتن از تو
زبانم بی قرار سازم خوش آهنگ است

طلوع صبح نورانی
نگو تا فرجت فاصله فرسنگ است

این شعری بود که برای امامت ولی عصر (عج) گفتم

توجه توجه:کپی برداری فقط با ذکر منبع مجازه...یادتون نره

یه مدتی نبودم از دستم راحت بودین اما دوباره اومدم
بازم میام با یه شعر دیگه از خودم
از دوستایی که تو این مدت راموشم نکردن ممنونم
موفق باشین
یاعلی



جمعه 1388/12/07 | 1:59 بعد از ظهر | فرناز خانوم |



خیلی وقته فرصت نکردم بیام اپ کنم و به دوستام سر بزنم
از همه عذرخواهی میکنم
امروز اومدم بگم تولدم و آغاز سال ۲۰۱۰ میلادی مبارک






جمعه 1388/10/11 | 2:26 بعد از ظهر | فرناز خانوم |



امروز تولدت ۳ سالگی وبلاگمه www.farnaz72.blogfa.com یا همون پنجره ای رو به امید خودمون امروز ۳ ساله شد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمرسی که تو این مدت تنهام نذاشتین و از پنجره ی کوچولوی من همایت کردینتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

همدم تنهایی من تولدت مبارک ببین همه خوشحالن که تو یه سال بزرگتر شدی
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

حالا همه واسه وبلاگم برقصید!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


شنبه 1388/07/25 | 1:46 بعد از ظهر | فرناز خانوم |



این روزا خیلی پکرم عشق لیلا امانمو بریده حتی نمیتونم داستان بنویسم دل و دماغ هیچ کاریو ندارم بعد از انتخابات هم که دیگه وضع بدتر شده ... خونه ی ما که تا چند روز پیش ستاد انتخاباتی سه کاندیدا بود بعد از انتخابات هم مدام بحث و جدال های خیابونی به خونه ی درب و داغون ما رخنه کرده....ننه که حسابی جناح راستیه و بابا بی طرف اما امان از این بی بی پر شور ما
بی بی جناح چپه و حسابی با ما چپ افتاده . دیگه از کمک های نقدی گاه و بی گاه بی بی تو خونه ی قحطی زده ی ما خبری نیست اون دیگه کم میاد خونه ی ما و با نبودن اون موضوع خواستگاری منم منتفی شده.

_ ننه: هیشکی این در صاب مرده رو باز نمیکنه؟ علی کوچولو هم با غر غر همیشگی میره که در رو وا کنه به قول قدیمی ها:"سگ خونه باش...کوچیک خونه نباش" ((توهین نشه نویسنده ی داستان هم(من) کوچیک خونست)) یکدفه صدای بی بی با همون لحن مهربون و قشنگش فضای خونه رو پر میکنه که با سر و صدا وارد میشه .... وای خدا به دلم نور امید رخنه میکنه...بدو به طرف حیاط میرم و بی بی عزیزمو سر و پا تو لباس سبز میبینم !! قبای گلدار سبز رنگی پوشیده و شلوار برمودای سبز ...حتی چارقدش هم سبز رنگه مچ بند سبزی هم بسته به دستش و مقوایی دستشه که روش نوشته   Where Is My Vote?

_بی بی: وای نمیدونین تو خیابون چه خبره!!! به شما هم میگن نسل جوون؟ همش گوچه خونه کز کردین و از دنیام خبر ندارین
بی بی عاشق هیجاناته و تازه از تظاهرات برگشته و داره اتفاقاتی رو که توی تظاهرات افتاده برای ماها تعریف میکنه
_بی بی:خدا زلیلشون کنه که این بلا هارو سر مردم میارن
_ننه:این اغتشاشات همش کار این امریکایی ها و انگلیسی هاست اینا ارازل اوباشن ندیدی تو خیابون چه بلایی سر مغازه ها و ... اورده بودن؟ ندیدی تلویزیون چندتاشون رو نشون داد گفتن ما پول گرفتیم؟؟
بی بی با عصبانیت به ننه نگاه میکنه و میگه: اینا ارازل اوباش نیستن اینا برای دفاع از کم ترین حق انسانیشون که آزادی باشه اومدن تو خیابون و شروع میکنه نق زدن که اگه یه ماهواره ای اینترنتی چیزی داشتین و تو فضای بسته نبودین فکرتون یکم باز میشد و .... بی بی طبق معمول شروع به بحث میکنه و بالاخره کوتاه میان چون بی بی یادش میاد واسه چی اینجا اومده بوده
بی بی رو به من میگه: بابات کجاست؟ میگم رفته بازار روز که چیزاش ارزون تره یکم خرید کنه!
_بی بی: با ننه ی لیلا صحبت کردم و واسه فردا شب قرار خواستگاری رو گذاشتم
وای خدایا تموم وجودمو شادی فرا میگیره یعنی میشه من و لیلا تا اخر عمر مال هم باشیم؟
.......
خسته از کار برگشتم و میخوام براتون اخرین قسمت سرنوشت خودم و لیلا رو بنویسم سرنوشتی که با شادی و غم عجین شده بود:
فردای اون روز به خونه ی لیلا رفتیم لیلا چادر سفید گلدهری رو روی سرش انداخته بود و شبیه فرشته ها شده بود ...بعد از صحبت های متفرقه وقتی اصل مطلب گفته شد بابای لیلا گفت:
من داماد بی سواد و بی کار نمیخوام...اون با نویسندگی من مخالف بود و میگفت گذشته از اینکه شغل نون و آبداری نیست تازه هر لحظه ممکنه کشته بشه مگه جریان قتل نویسنده ها یادتون رفته؟ حالا هرچی ما گفتیم ما نویسنده آبکی هستیم به خرجش نرفت که نرفت....خلاصه همه چی داشت خراب میشد که کم کم اشک از گوشه ی چشم لیلا سرازیر شد
بعد از این قضیه دایی لیلا دلش به حال ما سوخت و پیکانی به من داد که روش کار کنم و هر ماه مبلغی رو بهش بدم تا وقتی کاملا پولشو پرداخت کنم و با شرط اینکه بعد از اینکه یکم پا گرفتم ادامه تحصیل بدم زندگی مشترک من و لیلا با مراسم ساده و خودمونی که تو محله و با اهل محل صمیمیمون گرفتیم شروع شد
من به شغل جدیدم عادت کردم و نویسندگی رو کنار گذاشتم اما میخوام گاه گاهی دزدکی دست به قلم ببرم و گاهی خاطرات زندگیم رو توی دفترم مثل همیشه ثبت کنم تا کارنامه ای که قرار بود بنویسم کامل بشه

دوست دار همیشگی شما: ؟؟؟!!

(این داستان واقعی نیست اما در واقعیت این داستان هست!)

پایان!

توجه توجه:کپی برداری فقط با ذکر منبع مجازه....یادتون نره
جمعه 1388/05/30 | 3:16 قبل از ظهر | فرناز خانوم |

آنچه‌ می‌خوانید اعترافات تکان‌دهنده یک خبرنگار و روزنامه‌نگار زن به نام فرشته قاضی از تجربیات او در دوران بازداشتش است. این سخنان بی‌شک از دردناک ترین و تکان‌دهنده ترین اسنادی است که در دل تاریخ می‌ماند. کودتاگران می‌روند و این حوادث پایان می‌پذیرد اما اسناد تاریخی می‌مانند و برای نسل‌ها شهادت می‌دهند. متن کامل این اعترافات که در سایت روزآنلاین منتشر شده را در زیر می‌خوانید:


صدای باز شدن دری آهنی را می‌شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می‌کشد.در بسته می‌شود. چشم بندم را بر می‌دارد. دو زن در مقابلم ایستاده‌اند و از من می‌خواهند لباس‌هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می‌آورم و کفش‌هایم را نیز.

اما می‌گویند باید تمام لباس‌هایت را در بیاوری! من شوکه می‌شوم و اعتراض می‌کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می‌آید. می‌گوید: قانون اینجا این است تمام لباس‌هایت را بیاور. و اشاره به لباس زیرم  می‌کند. مقاومت می‌کنم اما دستانم را می‌گیرد و روی زمین می نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می شود  در میان تقلای من، تی شرتم را از تنم خارج می‌کنند و شلوارم را نیز. من همچنان مقاومت می‌کنم اما سه نفری به جانم می‌افتند و با خشونت هر چه تمام‌تر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن های من، تمام لباس‌هایم را از تنم خارج می‌کنند و به بازرسی بدن ضرب دیده‌ام می‌پردازند. می‌گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده‌ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده‌ای ندارد. بعد از تقلایی نیم ساعته آنچه را که می‌خواستند می‌کنند و بعد تی شرت و شلوارم را می‌دهند و می‌پوشم و به سلولی منتقلم می‌کنند.
هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می‌کند. هنوز به خودم نیامده‌ام که در را باز می‌کنند و می‌گویند: حاجی آمده.

 در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و...
رو به دیوار و بر صندلی می‌نشینم و چشم بند بر چشمانم است و از اطرافم بی‌خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی می‌کردی؟
از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می‌شود. می‌گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و... هنوز حرفم تمام نشده فریاد می‌کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم؛امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض میکنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته!  و مرا به سلول باز می‌گردانند. چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیرتر؟ هر چه سعی می‌کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح میدهم  که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و... اما فایده ای ندارد. بازجویی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است؛ و  با لحنی مشمئز کننده.

 یقین پیدا می‌کنم که مریض جنسی است و لذت می‌برد از  تعریف آنچه که بر زبان می‌آورد. احساس بی پناهی آزارم می‌دهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می‌شود.
 با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟.....
 پس جاسوسی نکرده‌ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره... می‌کردی و....
ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی می‌افتم. از ترس بر خود می‌لرزم. می‌نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای امریکا جاسوسی می‌کنم و پول خیلی خوبی هم می‌گیرم و...

رفتار بازجو بهتر می‌شود و به یکباره از سال‌ها پیش می‌آید به همین سال‌های نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می‌کنم.
اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود ودیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد. توضیح میدهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو میخواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس!

 و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من میخواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است.
حالم به هم میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز صندلی ام میخورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا به پهلو ها و پشتم میزند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به سلولم می اندازند.
تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد اتاق بازجویی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته ام؟
با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من میخواهم باید بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند.
قلبم به شدت می  زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سالهاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و....
دیگر نمی شنوم چشمانم را که باز می کنم در سلولم هستم و فکر می کنم همه چیز خوابی بیش نبوده است.

اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد: باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه سرگشاده دادم و  با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و دستگاه قضایی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود - مهم هم نبود برای بازجو که افسانه نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و....
باید بنویسم که از مصطفی تاج زاده و محمد علی ابطحی خط می گرفتم تا امنیت ملی ایران را به خطر بیندازم.خط مقالات و گزارشاتم را آنها به من میدادند.باید بنویسم برای سفارت ترکیه جاسوسی کرده ام و از طریق دوستم که مترجم این سفارت است اخبار را در اختیار آنها قرار داده ام و یا از طریق کاردار بلژیک در ایران، اخبار محرمانه را منتقل کرده ام. باید بنویسم در کافه ها و رستوران ها قرار می گذاشتم و اطلاعات را می فروختم و از صهیونیست ها پول گرفته ام تا درباره 13 یهودی که درشیراز متهم به جاسوسی شده بودند  جوسازی کنم و....باید بنویسم هر آنچه نبود و نکرده ام، اما بازجو میخواهد.  باید بنویسم که سایت امروز برای براندازی نظام جمهوری اسلامی راه اندازی شده و ماموریت تک تک کارکنان این سایت در همین راستا است. باید بنویسم تاج زاده پشت همه این قضایا است. باید بنویسم نامه محرمانه جنتی به خاتمی درباره قراردادهای نفتی را ابطحی در اختیار من قرار داده و منتشر کرده ام و....
و باید بنویسم در پارلمان وارد اتاق فلان نماینده مجلس شده و لباس هایم را درآورده و از او خواسته ام با من.....و... و....
 و در غیر این صورت یا مرا در سلولی خواهند انداخت تا به طور دسته جمعی به من تجاوز کنند و همسرم در یک تصادف کشته خواهد شد.

بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خلیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود.

 یا تهدید میکرد که همسرت را بازداشت می کنیم و در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و....
در ایزوله کامل هستم و هیچ اطلاعی از بیرون ندارم. بازجو می آید و با صدایی آرام که سعی می کند لحنی غمگین داشته باشد می گوید: مادرت سکته کرده و متاسفانه فوت شده و 3 روز ست که در سرد خانه است و منتظر تو هستند. سر عقل بیا تا روح مادر مرحومت بیش از این زجر نکشد و...

دیگر نمی شنوم .دست به اعتصاب غذا میزنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم.

دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید. تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به اتهام زنا، سنگسارت می کنم و... 
زن زندانبان می گوید هر چه میخواهند بنویس و برو سر خونه زندگیت. عید فطر نزدیک است و روز عروسی توست و...
به یکباره فکری به ذهنم میرسد از بازجو برگه ای میخواهم و می نویسم من عقد کرده ام وعید فطر، روز عروسی ام است و تاکنون رابطه جنسی نداشته ام و روزی که احضارم کردند رفتم پزشکی قانونی و برگه بکارت گرفتم و اگر بخواهید می نویسم که با همه عالم و آدم رابطه نامشروع داشته ام اما این برگه نزد همسرم هست وآن را ارائه خواهد داد.
فکر میکردم با این قضیه این بحث ها تمام می شود اما بازجو می گوید:  بنویس از پشت...

می گویم: برگه ای که گرفته ام  از هر دو طرف است...

 باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی را بر زبان می آورم؛
و بازجو می گوید: بنویس رابطه ام در حد عشق بازی بوده است و....
و من می فهمم که این قضیه تمامی ندارد. شروع می کند به تعریف جزئیات عشق بازی و...
و میخواهد که بنویسم...و....

 نمیدانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجویی می برند و بازپرس پرونده میخواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هایی است که نمونه هایش را کم ندیده ام.می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و.... میخواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه  فاطمه زهرا قسم میخورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند  و.... و میرود.

یک روز بعد به زندان اوین منتقل می‌شوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل می‌شوم. و باز همان بازجو است و همان حکایت‌ها.

پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می‌شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل اعتراض می‌کنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجویی است!

 همسرم به شدت اعتراض می‌کند و می‌گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم.

مرتضوی از من می‌خواهد نزدیک میزش بروم. می‌ایستم. بلند می‌شود و در حالیکه نفسش به صورتم می‌خورد می‌گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید.

از رئیس دفترش می‌خواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می‌مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می‌شود و کنارم می‌نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می‌کنم قلبم می‌خواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم می‌کند و می‌گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته‌ای؟

  اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می‌گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوز و... دیگر چیزی نمی‌شنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک‌تر می‌شود فاصله بگیرم و...  نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می‌کرد و از من می‌خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می‌کند و دفعات بعد می‌ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می‌شوم با وکیلم می‌روم و به او و همسرم نیز با التماس می‌گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می‌زند و می‌گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می‌کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می‌فرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس.

وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد!

مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و...( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت).

 تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهایی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او میخواهم جلوی این بیدادگریها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و.... به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متاثر شده است.

اما فقط در حد تاثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و....

و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و....


دوشنبه 1388/05/26 | 5:45 قبل از ظهر | فرناز خانوم |

دفتر آیت‌الله عبدالله جوادی‌آملی طرح موضوع «هاله نور» از سوی محمود احمدی‌نژاد را تایید و دو شماره تماس برای پاسخگویی به پرسش‌های هموطنان در این‌باره اعلام کرد. براساس فیلمی که منتشر شده است، رئیس‌جمهوری در دیدار با آیت‌الله جوادی‌آملی که پس از نخستین حضور در مجمع عمومی سازمان ملل انجام شد از رویت «هاله نور» هنگام سخنرانی‌اش خبر داده بود. به گزارش سایت قلم نیوز مردم می‌توانند از طریق شماره‌های 7724424-0251 و 7751199-0251 با دفتر آیت‌الله جوادی‌آملی تماس بگیرند و از صحت ماجرا مطلع شوند.

احمدی‌نژاد در مناظره تلویزیونی با مهدی‌کروبی این فیلم را ساختگی خوانده است. همچنین در پی تکذیب ماجرای هاله نور از سوی احمدی‌نژاد یک عضو هیات امنای دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم که در دیدار رئیس‌جمهوری با آیت‌الله جوادی‌آملی حضور داشت، به شدت از دروغگویی رئیس‌جمهوری انتقاد کرد.

حجت‌الاسلام محمدتقی سبحانی با بیان اینکه سخنان رئیس‌جمهور فعلی در پاسخ به کروبی خلاف واقع بود، به خبرنگار سایت آینده گفت: «احمدی‌نژاد در تاریخ 6/7/84 وارد قم شدند و با موسسات مختلف فرهنگی و پژوهشی مهم قم جلساتی داشتند، سپس همراه الهام رئیس‌دفتر وقت رئیس‌جمهور و معاون پارلمانی وقت رئیس‌جمهور و حجت‌الاسلام پارسانیا عضو هیات امنای دفتر تبلیغات و حجت‌الاسلام کعبی حقوقدان شورای نگهبان عازم منزل حضرت آیت‌الله جوادی‌آملی شدیم.

در آنجا حاج آقای ایرانی، مسوول سازمان تبلیغات اسلامی قم، استاندار وقت و فرمانده نیروی انتظامی قم و نیز حجت‌الاسلام سعید جوادی‌آملی، فرزند آیت‌الله هم حضور داشتند و همانگونه که در فیلم‌های موجود دیده می‌شود، آقای احمدی‌نژاد مطالب عجیبی را درباره سفر خود به نیویورک مطرح کردند.» وی افزود: «در آن جلسه دو دوربین موجود بود، یکی دوربین دفتر آیت‌الله جوادی و دیگری دوربین صداوسیما که هر دو هم اظهارات آقای احمدی‌نژاد را ضبط کردند و بعد از آن هم من با فرزند آیت‌الله جوادی‌آملی صحبت کردم که این چه حرف‌هایی بود که آقای احمدی‌نژاد زد؟»

عضو هیات امنای دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم و از نویسندگان نامه موسوم به «جنبش نرم‌افزاری» به رهبر انقلاب، با انتقاد از تکذیب اظهارات جلسه مذکور گفت: «به هر حال سیاست هرچقدر مقدس باشد، مقدس‌تر از دین و اخلاق نیست. آقای رئیس‌جمهور یا معتقد به این حرف‌ها (هاله نور) هست یا نیست، البته نزدیکان ایشان که ما با برخی از آنان ارتباط داریم،‌دائم این حرف‌ها را مطرح می‌کنند.

بنابراین اگر معتقد به چنین عقایدی هستند، باید بگویند و پای آن بایستند و عقاید خود را برای مردم توجیه کنند.» وی اضافه کرد: «اگر هم معتقد نیستند باید بگویند که اشتباه کردیم و طرح آن مسائل ساختگی بود. البته بیانات حکیمانه آیت‌الله جوادی‌آملی پس از سخنان ایشان هم مشخص می‌کند که گوینده قبلی چه گفته بود، چون ایشان می‌گویند مردم را فریب ندهید و پیغمبر اکرم(ص) می‌فرمود حتی حیوان را هم فریب ندهید.» سبحانی با اشاره به حضور سخنگوی دولت در این جلسه، تاکید کرد: «اگر آقای الهام آمادگی دارد، از ایشان دعوت کنم در جلسه‌ای حضور یابد و در چشم ما نگاه کند و مسائل مطرح شده از سوی رئیس‌جمهوری را تکذیب کند.»

منبع:
http://www.karroubi.ir/dailyreport.html
 

دوشنبه 1388/05/12 | 7:39 قبل از ظهر | فرناز خانوم |