|
...♥پنجره ای رو به امید♥...
بیا با دستهای هم پل ببندیم که ردشه قاصد از رودخونه هامون
|



روز جهانی کوروش کبیر بر همه اریایی ها مبارک



استعفای شیطان:پروردگار محترم از انجایی که حکومت جمهوری اسلامی در فریفتن بشر شایستگی بیشتری از این حقیر دارد لذا خواهشمند است با استفای اینجانب موافقت فرمایید
جوابیه خدا:جناب شیطان رجیم بدلیل سلب شدن اختیارات اینجانب توسط ولایت فقیه بنده شایستگی رسیدگی به این موضوع را نداشته لذا درخواست خود را همراه با کپی کارت ملی و فرم های الف و ب به دفتران مقام ارسال نمایید
(با تشکر نماینده ولایت فقیه در اسمان ـ پروردگار سابق ـ)






من در طول مدت عمر خود هر آرزويي كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاري كه زدم
پيروز شدم . دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند . دشمنانم جملگي فرمانم را با
رقبت گردن نهادند .
قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامي بود كه هر سال مورد تاخت و تاز وتجاوز
قرار مي گرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور
آسيا به دست شما مي سپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادي براي عزت ، سربلندي
و كسب افتخار براي ايران زمين مغلوب شده باشم .
جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در
هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهاي بزرگ خود ،
پا از اعتدال بيرون ننهادم .
حال كه مرگ من نزديك است خود را بسي خوشبخت مي دانم زيرا : فرزنداني كه خداوند
بر من عطا فرمود همگي سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات
مقتدر و باشكوه مي باشد و آيندگان مرا مردي خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .
من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكي ، محو و فناپذير
نمي گردد . مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت
مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد ميگردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر
اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و
بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخداي بزرگ
بترسيد كه در بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست .
از كژي و ناروايي بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق
خواهد يافت ، ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ، ديري
نمي انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون
خواهيد شد . من عمر خود را در ياري به مردم سپري كردم . نيكي به ديگران در من
خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت و از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر
بود .
ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن
نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره هاي بدنم
خاك ايران را تشكيل دهد .
چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود . . . . .
پس درود بر آریایی . .
اینم آهنگ یکی از دوستان که خیلی قشنگه حتما دانلود کنید
دانلود آهنگ با تو بودن
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد،
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت،
بايد اينجور نوشت، هر گلي هم باشي،
چه شقايق چه گل پيچك و ياس،
زندگی اجبارست
هرکی میخواد نظر بده بره پست قبلی



به نام او
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی![]()
امروز با صدای خورشید از خواب بیدار شدم...گنجشکا جیک جیک کنون از این شاخه به اون شاخه می پرن
باد محکم خودشو به پنجره ی اتاقم میکوبه....همه جا پر از عطر گلای مریمه...زمین سراسر پر از قاصدکه....قاصدکایی که خوشحالند و دارن واسه همه خبر می برن...به آسمون نگاه میکنم داره بارون میاد اما نه...این فرشته هان که دارن پای کوبی میکنن و میان روی زمین![]()
انگار امروز همه خوشحالن..آسمون ابر باد خورشید ماه پرنده ها قاصدکا گلای مریم....همه و همه.![]()



فرزاد فرزین با اهنگ البوم شانس تراک اول(احساس من وارد میشه)
بعد از تموم شدن آهنگ ابراز خوشحالی میکنه که واسه اولین بار به این شهر میاد و کنسرت میزاره
همه به افتخارش دست میزنن
آهنگ بعد دونه دونه از البوم شانسه که با دست و هورا و جیغ ما شروع میشه
از این آهنگ خیلی استقبال میشه و فرزاد میگه تو همه ی شهرستان ها برنامه داشتم اما..._دوست من میگه_هیچکی مثل ما نمیشه و فرزاد هم حرفش رو تایید میکنه
میخواد اولین آهنگی که خونده رو اجرا کنه (شراره) بعد از اجرای فوق العاده ی رمیکس شراره و همخونی بی نظیر ما فرزاد از انرژی تموم نشدنی ما تشکر میکنه و اعلام میکنه که میخواد یه قطعه خاطره انگیز رو بخونه البته با همراهی ما که نفس بریده رو اجرا میکنه به طور قطع میتونم بگم که 70% افرادی که اونجا بودن این آهنگ رو حفظ و همراهی کردن
یه مرد میاد و به فرزاد گل میده و ما اعلام میکنیم که فرزاد دوستت داریم و فرزاد میگه شما اینقدر گلید که پیش شما بودن برام بهترین نعمته و اعلام میکنه که میخواد آهنگ شاد بخونه از البوم تعقیب که لو رفته
من فهمیدم خسیس رو میخواد بخونه ...وقتی سالن تو سکوت کامل بود من و دوستم با صدای بلند خسیس رو خوندیم و جوابمون نگاه پر از شادی و مهربون فرزاد فرزین بود!
فرزاد آهنگ خسیس رو اجرا میکنه و همه از این آهنگ استقبال و نیمی شروع به رقصیدن میکنن
فرزاد میگه که یکی بهش گفته که آب و هوای اینجا خوبه اما گرمه و _دوستم بلند میگه گرمای وجود ماست_ و فرزاد میگه بله در کنار شما گرمارو حس نمیکنم
به تو مدیونم همیشه از آلبوم شوک و تیتراژ برنامه کوله پشتی رو اجرا میکنه که اونم با استقبال شدیدی رو به رو میشه
در پایان آهنگ با جیغ و سوت و هورای ما رو به رو میشه و میگه ماشاالله...ممنون
میگه همیشه تجربه ثابت کرده انرژی خانوما بیشتر از آقایونه...میخوام ببینم این حرف چقدر صحت داره
آقایون یه دست بزنن ...اقایون دست و سوت بلندی میزنن
میگه حالا خانوما:خانوما چنان دست و سوت و هورایی و جیغی رو بهش نشون میدن(خیلی طولانی) که میگه بله بله متوجه شدم متوجه شدم!!!
میگه بریم سراغ آهنگ بعدی
میره کتش رو دربیاره که من بلند میگم عزیزم گرمش شد!!!و همه سوت میزنن و دست و هورا...وقتی میاد همه با تریپ جدیدش که پیرهن آستین کوتاهه مشکی و شلوار لی طوسی هست حال میکنن یه دست و هورا و جیغ دیگه به افتخارش میزنن
میخواد آهنگ بخونه و پشت صحنه رو اجرا میکنه که خیلی قشنگ اجراش میکنه
همه استقبال میکنن و همه آهنگ رو حفظن
خود فرزاد مارو تحریک میکنه که دست بزنیم و جیغ بکشیم!!!
قسمتی رو باهاش همراهی میکنیم و بعد از تموم شدن آهنگ از کادر موسقیاییش تشکر میکنه که نوازنده ی ساکسیفون که جوون و خوشتیپه خیلی مورد تشویق خانوما قرار میگیره!!! صد البته که فرزاد هم مارو واسه تشویق کردنش تحریک و همراهی میکنه
سرپرست گروه ارکست رو معرفی میکنه و سالن میترکه چون پدرام کشتکاره البته سر و صدا به اندازه ی دست زدن واسه یاشار(نوازنده ی ساکسیفون) نیست
میخواد بره سراغ آهنگ بعد از آلبوم شانس یکی میگه خود شانس و من میگم چیکه چیکه با خنده سری تکون میده و من دوباره میگم چیکه چیکه رو بخون
میگه بله خوبه چیکه چیکه!! اما چرا دنیا رو اجرا میکنه!!!!!
اونم با استقبال مواجه میشه
آهنگ تموم میشه و میگه ما که کم نمیاریم شما هم کم نیارین
کاغذی بهش میدن و من و دوستم میگیم توش چی نوشته بخونش!!!میخنده و چیزی رو که توی برگه نوشته میخونه:
با تشکر ویژه از:
فرماندهی نیروی انتظامی استان
رئیس اداره ی نظارت بر اماکن عمومی استان (سرهنگ جلالی)
رئیس پلیس اطلاعات و امنیت عمومی استان
اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان
کسی دست نمیزنه پس میگه دستها شله ها!! اما بازم تعداد زیادی دست نمیزنن و ادامه میده:
شرکت فرهنگی هنری عرفان کهن و ...
و میخواد بره سراغ کار اکتیو و صدای همرو هم میخواد اما بقیه گروه آماده نیستن پس کمی حرف میزنه:
میگه خوشحالم که تو شب اول اجرام با استقبالتون بهم انرژی میدین و ... اما بسکه صدای جیغ میاد از حرف زدن شیمون میشه!!!
اون تو نیستی رو اجرا میکنه که فقط ما 16 نفر باهاش همراهی میکنیم و بقیه دست میزنن
بس که روی استیج پیاده روی میکنه سیم تو پاش گیر میکنه و میخواد بیفته که خودشو کنترل میکنه
سوپر استار رو اجرا میکنه
و بعد از اون پنجره که اونم کسی جز من تو سالن باهاش همراهی نمیکنه بقیه جیغ و دست میزنن
و بعد از اصرارهای فراوون من و دوستم شیوا بالاخره چیکه چیکه رو اجرا میکنه که با استقبال گرم رو به رو میشه
دوباره آهنگ خسیس رو اجرا میکنه
خلیج فارس
و در نهایت هموطن که اون رو هم همه بلدن و باهاش همراهی میکنن
بعد از اجرای هموطن میگه متشکرم و امیدوارم بازم در کنار شما بتونم برنامه اجرا کنم به امید دیدار خداحافظ و شب به خیر
توجه:کپی برداری فقط با ذکر منبع مجازه...یادتون نره
این کل کنسرت بود که به درخواست آقا کیان گفتم و قسمتهایی از فیلم رو هم کنار هم گذاشتم تا گزارش تصویری بشه
اما بعضی از قسمتها رو به خاطر حجم بالای فیلم حذف کردم
فیلم بردار منصوره و فرناز(قطعه هموطن)
قطعاتی از فیلم کنسرت فرزاد فرزین_کیفیت پایین تر(8)

















مرسی که تو این مدت تنهام نذاشتین و از پنجره ی کوچولوی من همایت کردین



آنچه میخوانید اعترافات تکاندهنده یک خبرنگار و روزنامهنگار زن به نام فرشته قاضی از تجربیات او در دوران بازداشتش است. این سخنان بیشک از دردناک ترین و تکاندهنده ترین اسنادی است که در دل تاریخ میماند. کودتاگران میروند و این حوادث پایان میپذیرد اما اسناد تاریخی میمانند و برای نسلها شهادت میدهند. متن کامل این اعترافات که در سایت روزآنلاین منتشر شده را در زیر میخوانید:
صدای باز شدن دری آهنی را میشنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل میکشد.در بسته میشود. چشم بندم را بر میدارد. دو زن در مقابلم ایستادهاند و از من میخواهند لباسهایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در میآورم و کفشهایم را نیز.
اما میگویند باید تمام لباسهایت را در بیاوری! من شوکه میشوم و اعتراض میکنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو میآید. میگوید: قانون اینجا این است تمام لباسهایت را بیاور. و اشاره به لباس زیرم میکند. مقاومت میکنم اما دستانم را میگیرد و روی زمین می نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می شود در میان تقلای من، تی شرتم را از تنم خارج میکنند و شلوارم را نیز. من همچنان مقاومت میکنم اما سه نفری به جانم میافتند و با خشونت هر چه تمامتر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن های من، تمام لباسهایم را از تنم خارج میکنند و به بازرسی بدن ضرب دیدهام میپردازند. میگویم: من امروز در دادسرا بازداشت شدهام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایدهای ندارد. بعد از تقلایی نیم ساعته آنچه را که میخواستند میکنند و بعد تی شرت و شلوارم را میدهند و میپوشم و به سلولی منتقلم میکنند.
هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد میکند. هنوز به خودم نیامدهام که در را باز میکنند و میگویند: حاجی آمده.
در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و...
رو به دیوار و بر صندلی مینشینم و چشم بند بر چشمانم است و از اطرافم بیخبرم. صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی میکردی؟
از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد میشود. میگویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و... هنوز حرفم تمام نشده فریاد میکشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم؛امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض میکنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته! و مرا به سلول باز میگردانند. چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیرتر؟ هر چه سعی میکنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح میدهم که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و... اما فایده ای ندارد. بازجویی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است؛ و با لحنی مشمئز کننده.
یقین پیدا میکنم که مریض جنسی است و لذت میبرد از تعریف آنچه که بر زبان میآورد. احساس بی پناهی آزارم میدهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان میشود.
با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟.....
پس جاسوسی نکردهای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره... میکردی و....
ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی میافتم. از ترس بر خود میلرزم. مینویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای امریکا جاسوسی میکنم و پول خیلی خوبی هم میگیرم و...
رفتار بازجو بهتر میشود و به یکباره از سالها پیش میآید به همین سالهای نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار میکنم.
اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود ودیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد. توضیح میدهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو میخواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس!
و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من میخواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است.
حالم به هم میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز صندلی ام میخورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا به پهلو ها و پشتم میزند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به سلولم می اندازند.
تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد اتاق بازجویی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته ام؟
با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من میخواهم باید بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند.
قلبم به شدت می زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سالهاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و....
دیگر نمی شنوم چشمانم را که باز می کنم در سلولم هستم و فکر می کنم همه چیز خوابی بیش نبوده است.
اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد: باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه سرگشاده دادم و با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و دستگاه قضایی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود - مهم هم نبود برای بازجو که افسانه نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و....
باید بنویسم که از مصطفی تاج زاده و محمد علی ابطحی خط می گرفتم تا امنیت ملی ایران را به خطر بیندازم.خط مقالات و گزارشاتم را آنها به من میدادند.باید بنویسم برای سفارت ترکیه جاسوسی کرده ام و از طریق دوستم که مترجم این سفارت است اخبار را در اختیار آنها قرار داده ام و یا از طریق کاردار بلژیک در ایران، اخبار محرمانه را منتقل کرده ام. باید بنویسم در کافه ها و رستوران ها قرار می گذاشتم و اطلاعات را می فروختم و از صهیونیست ها پول گرفته ام تا درباره 13 یهودی که درشیراز متهم به جاسوسی شده بودند جوسازی کنم و....باید بنویسم هر آنچه نبود و نکرده ام، اما بازجو میخواهد. باید بنویسم که سایت امروز برای براندازی نظام جمهوری اسلامی راه اندازی شده و ماموریت تک تک کارکنان این سایت در همین راستا است. باید بنویسم تاج زاده پشت همه این قضایا است. باید بنویسم نامه محرمانه جنتی به خاتمی درباره قراردادهای نفتی را ابطحی در اختیار من قرار داده و منتشر کرده ام و....
و باید بنویسم در پارلمان وارد اتاق فلان نماینده مجلس شده و لباس هایم را درآورده و از او خواسته ام با من.....و... و....
و در غیر این صورت یا مرا در سلولی خواهند انداخت تا به طور دسته جمعی به من تجاوز کنند و همسرم در یک تصادف کشته خواهد شد.
بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خلیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود.
یا تهدید میکرد که همسرت را بازداشت می کنیم و در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و....
در ایزوله کامل هستم و هیچ اطلاعی از بیرون ندارم. بازجو می آید و با صدایی آرام که سعی می کند لحنی غمگین داشته باشد می گوید: مادرت سکته کرده و متاسفانه فوت شده و 3 روز ست که در سرد خانه است و منتظر تو هستند. سر عقل بیا تا روح مادر مرحومت بیش از این زجر نکشد و...
دیگر نمی شنوم .دست به اعتصاب غذا میزنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم.
دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید. تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به اتهام زنا، سنگسارت می کنم و...
زن زندانبان می گوید هر چه میخواهند بنویس و برو سر خونه زندگیت. عید فطر نزدیک است و روز عروسی توست و...
به یکباره فکری به ذهنم میرسد از بازجو برگه ای میخواهم و می نویسم من عقد کرده ام وعید فطر، روز عروسی ام است و تاکنون رابطه جنسی نداشته ام و روزی که احضارم کردند رفتم پزشکی قانونی و برگه بکارت گرفتم و اگر بخواهید می نویسم که با همه عالم و آدم رابطه نامشروع داشته ام اما این برگه نزد همسرم هست وآن را ارائه خواهد داد.
فکر میکردم با این قضیه این بحث ها تمام می شود اما بازجو می گوید: بنویس از پشت...
می گویم: برگه ای که گرفته ام از هر دو طرف است...
باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی را بر زبان می آورم؛
و بازجو می گوید: بنویس رابطه ام در حد عشق بازی بوده است و....
و من می فهمم که این قضیه تمامی ندارد. شروع می کند به تعریف جزئیات عشق بازی و...
و میخواهد که بنویسم...و....
نمیدانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجویی می برند و بازپرس پرونده میخواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هایی است که نمونه هایش را کم ندیده ام.می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و.... میخواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه فاطمه زهرا قسم میخورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند و.... و میرود.
یک روز بعد به زندان اوین منتقل میشوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل میشوم. و باز همان بازجو است و همان حکایتها.
پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار میشوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل اعتراض میکنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجویی است!
همسرم به شدت اعتراض میکند و میگوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم.
مرتضوی از من میخواهد نزدیک میزش بروم. میایستم. بلند میشود و در حالیکه نفسش به صورتم میخورد میگوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید.
از رئیس دفترش میخواهد که همسرم را بیرون ببرد و من میمانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم میشود و کنارم مینشیند. ترس عجیبی دارم و حس میکنم قلبم میخواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم میکند و میگوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفتهای؟
اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. میگوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوز و... دیگر چیزی نمیشنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیکتر میشود فاصله بگیرم و... نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف میکرد و از من میخواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل میکند و دفعات بعد میترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار میشوم با وکیلم میروم و به او و همسرم نیز با التماس میگویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ میزند و میگوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا میکند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان میفرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس.
وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد!
مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و...( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت).
تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهایی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او میخواهم جلوی این بیدادگریها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و.... به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متاثر شده است.
اما فقط در حد تاثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و....
و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و....
احمدینژاد در مناظره تلویزیونی با مهدیکروبی این فیلم را ساختگی خوانده است. همچنین در پی تکذیب ماجرای هاله نور از سوی احمدینژاد یک عضو هیات امنای دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم که در دیدار رئیسجمهوری با آیتالله جوادیآملی حضور داشت، به شدت از دروغگویی رئیسجمهوری انتقاد کرد.
حجتالاسلام محمدتقی سبحانی با بیان اینکه سخنان رئیسجمهور فعلی در پاسخ به کروبی خلاف واقع بود، به خبرنگار سایت آینده گفت: «احمدینژاد در تاریخ 6/7/84 وارد قم شدند و با موسسات مختلف فرهنگی و پژوهشی مهم قم جلساتی داشتند، سپس همراه الهام رئیسدفتر وقت رئیسجمهور و معاون پارلمانی وقت رئیسجمهور و حجتالاسلام پارسانیا عضو هیات امنای دفتر تبلیغات و حجتالاسلام کعبی حقوقدان شورای نگهبان عازم منزل حضرت آیتالله جوادیآملی شدیم.
در آنجا حاج آقای ایرانی، مسوول سازمان تبلیغات اسلامی قم، استاندار وقت و فرمانده نیروی انتظامی قم و نیز حجتالاسلام سعید جوادیآملی، فرزند آیتالله هم حضور داشتند و همانگونه که در فیلمهای موجود دیده میشود، آقای احمدینژاد مطالب عجیبی را درباره سفر خود به نیویورک مطرح کردند.» وی افزود: «در آن جلسه دو دوربین موجود بود، یکی دوربین دفتر آیتالله جوادی و دیگری دوربین صداوسیما که هر دو هم اظهارات آقای احمدینژاد را ضبط کردند و بعد از آن هم من با فرزند آیتالله جوادیآملی صحبت کردم که این چه حرفهایی بود که آقای احمدینژاد زد؟»
عضو هیات امنای دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم و از نویسندگان نامه موسوم به «جنبش نرمافزاری» به رهبر انقلاب، با انتقاد از تکذیب اظهارات جلسه مذکور گفت: «به هر حال سیاست هرچقدر مقدس باشد، مقدستر از دین و اخلاق نیست. آقای رئیسجمهور یا معتقد به این حرفها (هاله نور) هست یا نیست، البته نزدیکان ایشان که ما با برخی از آنان ارتباط داریم،دائم این حرفها را مطرح میکنند.
بنابراین اگر معتقد به چنین عقایدی هستند، باید بگویند و پای آن بایستند و عقاید خود را برای مردم توجیه کنند.» وی اضافه کرد: «اگر هم معتقد نیستند باید بگویند که اشتباه کردیم و طرح آن مسائل ساختگی بود. البته بیانات حکیمانه آیتالله جوادیآملی پس از سخنان ایشان هم مشخص میکند که گوینده قبلی چه گفته بود، چون ایشان میگویند مردم را فریب ندهید و پیغمبر اکرم(ص) میفرمود حتی حیوان را هم فریب ندهید.» سبحانی با اشاره به حضور سخنگوی دولت در این جلسه، تاکید کرد: «اگر آقای الهام آمادگی دارد، از ایشان دعوت کنم در جلسهای حضور یابد و در چشم ما نگاه کند و مسائل مطرح شده از سوی رئیسجمهوری را تکذیب کند.»
منبع:
http://www.karroubi.ir/dailyreport.html